قلب یخی

قلب های یخی اب میشوند به ارامی یک بوسه

تاريخ جمعه 24 دی1389سـاعت 11 قبل از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیرِ کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ...

تاريخ چهارشنبه 17 اسفند1390سـاعت 4 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

یه روز من تو داروخونه بودم یه بچه اومد تو داروخونه یه قلک دستش بود که همه پول های روزانه اش رو جمع کرده بود.به اقای دکتر گفت:معجزه دارین؟؟من یه معجزه میخوام قیمتش هرچقدر باشه میخرمش بفرمایید این تمام پول هام هست برای شما...اما اقای دکتر شما باید یه معجزه به من بفروشی.منم رفتم جلو و گفتم:معجزه رو برای چی میخوای؟اونم خیلی زیبا و پاک گفت:مادرم خیلی مریضه.اقای دکتر گفته غیر ممکنه خوب بشه مگر این که با یه معجزه خوب بشه...واسه همین تمام پولام رو میدم به شما اگر این معجزه رو داشته باشین برای مادرم...

تاريخ شنبه 17 دی1390سـاعت 10 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

تا هست جهان شور محرم باقیست

این جلوه ی جان در همه عالم باقیست

از ناله ی نینوای یاران حسین

همواره به لب زمزمه ی غم باقیست


تاريخ شنبه 12 آذر1390سـاعت 1 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

سلام دوستان عجیج و خوبم...

خوبین؟؟؟؟؟؟با درس و مدرسه چه میکنین؟؟؟؟اومدم خداحافظی دیگه وقت

 رفتنه

خوب دیگه امسال هم سال جدید تحصیلی اغاز شده و به همتون البته اونایی

 که مدرسه ای هستن تبریک میگم امیدوارم بهتون خیلی خیلی خوش بگذره حساااااااابی

منم که امسال باید بترکونم و مخ بزنمElectric...سال اخره دیگه تازه برای

کنکور هم

 که باید بخونم اصلا دیگه وقت سر خاروندن هم ندارم

زیاد نمیتونم بیام اینجا ولی بعضی وقتا میام و نظراتتون رو میخونم و ج میدم

 البته اگه شما ها لطف کنین و نظری هم به ما بدین4_14_6.gif

خلاصه بگم دلم خیلی براتون میتنگه خیلی

راستی برام دعا کنین که امسال کنکور قبول شم ایشالا..

همین دیگه مواظب خودتونم خیلی باشین امیدوارم به همتون خوش بگذره

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

دلم نمیاد بای کنم 36_1_44.gif     نمیخوام    نمیخوام

خیلی خب دیگه باااااااااااااااااااااااااااااای

دوستوووووووووووون دارمI Love You

تاريخ یکشنبه 3 مهر1390سـاعت 10 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان
 
 لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده
 
 بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا
 
 ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه
 
 معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش
 
 بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری. اون زمان خانواده های ما زیاد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
Kisses
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
تاريخ یکشنبه 27 شهریور1390سـاعت 5 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

سلام...دوستای عجیج

میخواستم یه چیزی بگم قبل از اینکه شعرو بنویسم.یه شعر عاشقونه نوشتم حالا همه میگن عاشق شدی رفت....شایدم همینجوری باشه به هر حال احساسات ادمه دیگه کاریش نمیشه کرد یه روز دلت میگیره...یه روز خوشحالی...یه روزم...دیگه دیگه

شعرای قشنگی دارم حیفم میاد ننویسم اومدم تا دوباره چند بیت دیگه هم بنویسم شایدم بدونین که شاعرش کیه

این روزا ادما دیگه

تو قلب هم جا ندارن

مردم دیگه تو دل هاشون

یه قطره دریا ندارن

این روزا قصه ها همش

قصه ی دل سوزوندنه

خلاصه ی حرف همه

پر زدن و نموندنه

این روزا درد ادما

 فقط غم بی کسیه

زندگیشون حاصلی از

حسرت و دلواپسیه

این روزا درد ادما

چترای باز تو بارونه

چشمای خیس و ابریشون

همپای رود کارونه

این روزا دوستا هم دیگه

 با هم صداقت ندارن

یه وقتا توی زندگی

همدیگرو جا میذارن

جنس دلای ادما

این روزا سخت و سنگیه

فقط توی نقاشیها

دنیا قشنگ و رنگیه

این روزا باید هممون

برای هم سایه باشیم

شبا یکم دلواپس

کودک همسایه باشیم

اگه به هم کمک کنیم

زندگی دیدنی میشه

بر سر پیمان میمونن

دوستای خوب تا همیشه

 

اما نه...فکر که میکنم

این کار یه کار ساده نیست

انگار برای گل شدن

هنوز هوا اماده نیست

تاريخ سه شنبه 15 شهریور1390سـاعت 9 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

این روزا عادت همه

رفتن و دل شکستنه

درد تموم عاشقا

پای کسی نشستنه

این روزا مشق بچه ها

 یه صفحه اشفتگیه

گردای رو اینه ها

فقط غم زندگیه

این روزا درد عاشقا

فقط غم ندیدنه

مشکل بی ستاره ها

یه کم ستاره چیدنه

این روزا چشمای همه

غرق نیاز و شبنمه

رو گونه هر عاشقی

یه قطره بارون غمه

این روزا کار ادما

دلای پاکو بردنه

بعدش اونو گرفتنو

به دیگری سپردنه

تاريخ جمعه 4 شهریور1390سـاعت 4 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

بسیارند کسانی که تا دیروز میگفتند:(من حتی بدون تو نمیتوانم نفس بکشم...اما امروز در

اغوش دیگری نفس نفس میزنند)

تاريخ یکشنبه 23 مرداد1390سـاعت 11 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت. همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم

به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟!

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!

رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟ میگه برا کباب؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام

کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه

ماشین رو بردم سرویس، میگم فـــیلترش هم بذار، میگه فـیــلتر هوا؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ فیلتــر شکن بذار ماشین شبا بتونه بیاد فیسبوک

یارو تو مترو داره چراغ قوه میفروشه، صداش کردم اومده میگه چراغ قوه میخوای؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه لقمه میرزاقاسمی آوردم واسه ناهارم تنهایی نمی چسبید گفتن بیای باهم بخوریم

تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن. مامان اومده میگه چیزی شکوندی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه ی نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین

کله صبحی رفیقم میخواست بیاد درس بخونیم بهش زنگ زدم گفتم دوتا نونم بگیر بیار. گفت واسه صبحونه؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه ذخیره سازی تو روزای سخت زمستون

خواهرم از بیرون میاد خونه. میبینه پشت سیستمم. میگه کامپیوتر روشن کردی؟؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ دکتر گفته بشین جلوی مانیتور خاموش زل بزن بهش واسه چشات خوبه…!

نون بربری خریدم همسایمون منو دیده میگه نون بربریه؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ ماشین جدیدمه طرح بربری تولید شده

تو لباس فرم منو دیده میگه سربازی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ عضو سیاه لشگر سریال مختارم محل فیلم برداری رو گم کردم

در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه

تو هواپیما نشستم دارم دعا می خونم بغل دستیم می گه دعا می کنی سالم برسی؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ دوست دارم صحنه سقوط هواپیما رو از نزدیک ببینم دعا می کنم سقوط کنیم

از بالای در دارم میام تو خونه بابام از راه رسید میگه باز تو کلید یادت رفت؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ دارم آمادگی جسمانیمو تست میکنم امشب میخوایم بریم سرقت!!!

یکی‌ زنگ زده میگه شما فرشادین میگم نه. میگه پس اشتباه گرفتم؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ من فرشادم صدای تورو شنیدم الزایمر گرفتم یادم نیست !!!

عکس برادرزاده هامو نشون دوستم دادم با مامانشون، برگشته میگه: ااِاا داداشت زنم داره؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ اینارو تو قرعه کشی بانک برنده شده

زنه شیکمش اومده جلو رفیق ما میپرسه این حامله س؟!

پـَـَـ نــه پـَـَـــ این زن آقا گرگه اس، شنگول رو خودش خورده، منگول رو داده شوهرش

تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه، رفیقم اومده میگه داری تعمیرش میکنی ؟!

پـَـَـ نــه پـَـَـــ دارم با گِیج روغن درد و دل میکنم !!

اومده از خواب بیدارم کرده میگه خوابی ؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ دوستم چشم گذاشته منم رفتم زیر پتو قایم شدم نصف شبی

یارو دست پسره رو گرفته میگه با یاد چی میری کنکور بدی؟

پسره میگه با یاد خدا…

پـَـَـ نــه پـَـَـــ بگه به یاد دوست دخترم میرم سر جلسه

با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ اومدیم بکوبیمش ۳ طبقه بسازیم!!!

کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:

آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام…

رفتم مغازه میگم آقا مرگ موش میخوام، میگه برای موش های خونتون میخواین؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ میخوایم بریزیم تو خورشتمون خوش رنگ شه !

سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟ میگه اذییتتون میکنه!

پـَـَـ نــه پـَـَـــ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!!!

رفتم سر خاک خدا بیامرزی دارم خرما تعارف می کنم، طرف برداشته میگه فاتحه است دیگه نه؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ خدا بیامرز زنده شده داریم جشن می گیریم!

رفتم از قسمت قفسه باز کتابخونه ۲ تا کتاب برداشتم آوردم گذاشتم جلوی مسئولش که وارد حسابم کنه؛ میگه: میخوای ببریشون؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ اومدم کتابارو بهت توصیه کنم بخونی، میانگین ساعت مطالعه تو مملکت بره بالا

سر امتحان برگه تقلبم و در آوردم دارم مینویسم. مراقبه دیده میگه تقلبه؟؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـــ دعای ابوحمزه ثمالیه

رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بیارم، مربیه میگه: بچه رو میبریدش؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـــ همینجا میخورمش

تو خیابون موتوریه اومد کیفم رو قاپید، یارو میپرسه دزد بود؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـــ رفیقم بود اومده بود امانتیش رو پس بگیره، فقط خواست هیجانش بیشتر باشه

رفتیم بلیت کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ زیارتیه میخوام برم امامزاده سید ریچارد

مرغ عشقم مرده و در حالی که پاهاش رو به بالاس افتاده کف قفس. دوستم اومده می گه : اِ مرغ عشقت مرد؟

بهـــش گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَـــــ کمر درد داشته دکتر گفته باید طاق باز دراز بکشه کف قفس

داداشم گفت چرا بال بال میزنی؟چیزی پرید تو گلوت؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم خودم رو آماده پروار میکنم

به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم

بنده خدا چاقو خورده در حد بنز داره ازش خون میره بردیمش اورژانس پرستار میگه آوردین بستری کنین؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ آوردیم خون بده بریم

ساعت ۷ صبح رفتم برا امتحان دانشگاه نگهبانه میپرسه امتحان داری؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَـــ اومدم خمیر بگیرم بدم دست نونوا

به بابام میگم تابستون یه برنامه سفر شمال بزاریم، میگه شمال ایران؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَـــ شمال سیبری تو قطب شمال، برنامه شکار خرس قطبی بزار واسمون!

میری مسجد وضو بگیری تا نماز بخونی میبینی یه آقایی میرسه میگه پسر جان وضو میگیری؟؟؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام قزل الا صید کنم

تاريخ جمعه 21 مرداد1390سـاعت 5 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

یارو عکسمو دیده میگه:اااا دماغ خودته این؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ دماغ اجدادمه که بینی به بینی، نسل به نسل منتقل شده الان رسیده به من!!!شِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ

با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیمشِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ

تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه آدم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زودتر از موقع نمرده باشهشِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ

زنگِ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای‌ بیایی تو ؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ می‌خوام ببینم اف ف سالمه یا نهشِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ

صبح رفتم کنکور بدم. مراقب میگه تو هم اومدی کنکور بدی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم اینجا برم دستشوییشِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ

ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده، واستادم دم جاده یکی ۲ لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بغل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنمشِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ

رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!!

پـَـَـ نــه پـَـَــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونمشِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ

رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ ما پشه ایم اومدیم مهمونی…!!!شِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ

ساعت ۵-۴ صبح زنگ زده. گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم. میگه خواب بودی؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته

خونه مون رو عوض کردیم به بابام میگم کی واسه خونه خط میگیری؟ میگه خط تلفن؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ خط نستعلیق روزی دوبار هم از روش بنویسیمشِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ

برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری طرف می گه از کسی شکایت دارین ؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنمشِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ

تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه!

بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا ۴۰ درجه اومدم خونه خواهرم میگه خسته ای؟ اگه نیستی منو ببر یه جایی میخوام خرید کنم.

پـَـَـ نــه پـَـَــــ نه خسته نیستم تو جلسه کنکور لحاف تشک انداخته بودم داشتم قلیون میکشیدم

تاريخ چهارشنبه 19 مرداد1390سـاعت 4 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

شِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ شکلک های عروسک

شکلک های عروسک

بچه ها بقیه عکسارو در ادامه مطلب میتونین ببینین برین حتما حتما


ادامـــه مطلب
تاريخ دوشنبه 17 مرداد1390سـاعت 7 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

 

بچه ها اگه دوست دارین میتونین در ادامه مطلب هنرمندان مورد علاقمو ببینین


ادامـــه مطلب
تاريخ یکشنبه 16 مرداد1390سـاعت 8 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

سلام بچه های عزیز و خوشمل.چه خبرااااااااااااا؟؟؟خیلی وقت بود که اپ نکرده بودم.وای دلم اینقدر تنگ شده براتون به خاطر همین اومدم اپیدم.بچه ها چرا اینقدر بیمعرفت شدین حتی نمیاین بهم سر بزنین و احوالی بپرسین.یادتون باشه ها...........

راستی امروز رفتیم اردو با بر و بچ جاتون خالی نبودین ببینین چی به سرم اومد.خیلی خوش گذشت مخصوصا که منم سرما خوردم حالا بگین چرا؟؟؟؟

اخه امروز که با بچه ها رفتیم ابشار همشون روم اب ریختن اخرشم منو انداختن توی اب...خیلی اب سردی بود بالا خره  یه اب تنی درست و حسابی کردم به خاطر همین سرما خوردم ولی به هر حال خوش گذشت..

خوب دیگه بچه ها اینم جریان امروز من بود.فعلا کاری ندارین؟؟؟

اگرم دلتون خواست یه سری بزنین.باااااااااااااااااااای

دوستون دارم

تاريخ یکشنبه 28 فروردین1390سـاعت 1 قبل از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

سلام بچه ها خوبین؟؟خوش میگذره؟؟؟برا عید چه کار کردین؟؟؟

من که هیچی چون برام زیاد مهم نیست و خوش نمیگذره.ولی امیدوارم به شماها خوش بگذره و جای منم خالی کنین.من تا میام یکم حال و هوام عوض بشه و از دپیدن در بیام یدفعه یه ضد حال خیلی بزرگ میخورم.

خب شانس ندارم دیگه.طوری نیست میگذرونیم دیگه

اصلا تو عید نه میخوام برم مسافرت نه برم عید دیدنی.اه اه حالم به هم میخوره......

فعلا کاری ندارین بچه هااااااا؟؟؟؟؟

راستی یه چیز دیگه منم سر سفرتون دعا کنین حتما.یادتون نره

دوستووووووون دارمممم

تاريخ چهارشنبه 25 اسفند1389سـاعت 2 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

فقط چند جمله مينويسم براي اينكه هميشه يادمون باشه

با هم بودن از تنهايي بهتر است

تنهايي ازدوست داشتن بهتر است

دوست داشتن از عشق بهتر است

عشق از نفرت بهتر است

نفرت از....

حالا شما جاخالي رو پر كنين.به نظر شما نفرت از چي بهتره؟؟؟؟؟

تاريخ پنجشنبه 19 اسفند1389سـاعت 9 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

 

سلااااااااااااااااااام به دوستاي عزيز و خوبم

ببخشيد مدتي بود كه اپ نكرده بودم خوب چندتا دليل داره

اول اينكه كامپيوترم ويروسي شد و به كل هنگ كرد ولي حالا درست شده

دوم اينكه سرم زيادي شلوغ بودو....

سوم اينكه حالم خوب نبود و ميشه گفت كلا اعصابم از كاراي اين دنيا خورد بود وهست

بعضي هارو ديدين وقتي نااميد ميشن چه كارايي ميكنن و....منم مثل ديوونه ها شدم و هيچ اميدي ندارم چون ادم بالاخره تو اين دنيا به يه اميدي زنده هست ولي من همون يدونشم ندارم.مهم نيست هرچي ميخواد بشه من كه به زور نميتونم كاري كنم تا زندگي طبق خواسته من بچرخه

عيد نزديكه و همه خوشحالن و شوق دارن ولي من چي؟؟؟؟هيچي بيخيال و نااميد،به درك طوري نيست انگار اين كارا به من نيومده كه بخوام خوشحال باشم و خوش بگذرونم

تو يه كتابي خونده بودم كه توش نوشته بود«عمر انقدر كوتاه است كه نميارزد ادم حقير و كوچك بماند»پس ادم اصلا نباشه بهتره شما رو نميگم خودمو ميگم....

همين الانم حالم گرفتس نميخوام بيشتر از اين چرت و پرت بنويسم

اميدوارم هميشه خوشحال باشين.دوستتون دارم.تا اپ بعدي فعلا

تاريخ پنجشنبه 19 اسفند1389سـاعت 9 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

خاطرمان باشد به ياد هم باشيم

شايد سال ها بعد در رهگذر جاده ها

بي تفاوت از كنار هم بگذريم و

بگوييم ان غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود


خاطرات چوب هاي خيسي هستند كه با اتش زندگي، نه ميسوزند و نه خاكستر ميشوند

تاريخ پنجشنبه 19 اسفند1389سـاعت 9 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

سلامممممم.دوكساي عزيز.خوفين؟

دوباره اپ كردم.گفتم تو اين چند روز كه تعطيلم بيام اينجا.اخه هنوز چند روز ديگه تا اخرين امتحانم مونده،زياد حوصله ي خوندن هم ندارم .اينجا كه ميام بيشتر از جاهاي ديگه بهم خوش ميگذره،كلا اينجا ميام يه حس ديگه اي دارم.چون موقع كار كردن اهنگ هم گوش ميدم ارامش بيشتري پيدا ميكنم.چه جالب با موسيقي و اهنگ ارامشم بيشتر ميشه.الانم كلا حالم گرفته به خاطر ....باشه ميگم، چون اينجا تنها جاييه كه ميتونم راحت تر حرفامو بزنم.من تو زندگيم دو نفر رو دارم كه خيلي هم دوسشون دارم.حتما ميدونين منظورم كيا هستن؟...مامان و بابام

اره من خيلي دوسشون دارم خوب اونا هم حتما منو دوست دارن ولي ...ولي اين وسط يه مشكلات و جر و بحث هايي هم هست كه خيلي منو ازار ميده.شما كه هم سن خودم يا شايد بيشتر،شايدم كمتر به هر حال تو سني هستين كه حرفامو كاملا ميفهمين و درك ميكنين.چون اكثر جووناي هم سن خودم از اين مشكلا دارن...تك و توكي هم نه خيلي راحتن(مثل پسرا)...حالا بگذريم بريم سر اصل مطلب

من اصلا باهاشون راحت نيستم.بيشتر موقع ها تو اتاقمم و زياد همديگرو نميبينيم.وقتي هم پيش هم باشيم رابطه ي زياد گرمي نسبت به هم نداريم.وقتي هم از چيزي حرف ميزنيم كلا به بحث كشيده ميشه و همش ضد حاله واسه من....كلا حرفاشون واسم ضد حاله،گيرايي كه ميدن...«اين كارو بكن،اون كارو نكن....اين جا برو،اون جا نرو...با دوستات لازم نيست بري بيرون بگردي...هر چي خريد داري بگو خودمون واست ميخريم خودت نميخواد بري بيرون...اين كلاسو نرو به دردت نميخوره(البته از نظر اونا چون خيلي حساسن)...چرا اينقدر ميري تو اينترنت؟...كي بهت زنگ زد يا با كي داري صحبت ميكني؟...چرا از مدرسه دير اومدي خونه؟..»خلاصه هزار جور گيراي ديگه.وقتي هم يكم فقط يكم دير ميرسيم خونه شك ميكنن و فكراي اونجوري كه كجا و با كي بودي؟...ولي من سعي ميكنم بر اعصابم مسلط باشم و هيچي بهشون نگم.به حر حال از اين جريانا براي من زياد اتفاق ميافته ولي با اين حال من هنوزم دوسشون دارم...نميخوام ديگه زياد سرتونو به درد بيارم چون واسه خودتونم ممكنه از اين اتفاقا بيفته ولي ديگه مجبوريم باهاشون كنار بيايم.الانم به خاطر همين ماجرا ها حالم گرفته بود و اومدم اينجا و اپ كردم.ولي بچه ها يادتون باشه بازم بايد ازشون ممنون باشيم كه اگه چيزي ميگن و گير ميدن به خاطر اينه كه خوبي ما رو ميخوان ولي خوب بعضي از حساسيتاشون هم بيجاست و من بهتون حق ميدم.ديگه خستتون نميكنم دوكساي گلم.هر جا هستين خوش باشين و از ما هم يادي بكنين.حتما نظر هم بدين.ميسي

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

Ba byyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyeeeeeeeeeeeeeeeeee

تاريخ پنجشنبه 19 اسفند1389سـاعت 9 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

زندگي كوتاهه ولي ارزو هامون طولانيه.

خاطره ها تموم ميشه ولي تا ابد توي دل ميمونه.

شمع خاموش ميشه ولي قطره هاي اشكش هنوز رو گونه هاش جاريه

ميخ رو از ديوار ميكني ولي سوراخش هنوز رو ديوار مونده

خوش حالي و هميشه لبخند رو لباته ولي درياي دلت هنوز طوفانيه

به ارزوت ميرسي ولي انگار بازم يه چيزي كم داري

تو ايينه به خودت نگاه ميكني ولي خودتو نميشناسي
تو جاده ي زندگيت بدون هيچ مانعي داري راه خودتو ميري ولي يه دفعه به يه دو راهي ميرسي و اخرش تصميم ميگيري راهتو برگردي

دنيايي كه توش داري زندگي ميكني مثل يه گل ميمونه ولي افسوس كه گلبرگ هاش خيالي و خارهايش حقيقيه

افسووووووووووووووووس...........

تاريخ پنجشنبه 19 اسفند1389سـاعت 9 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

 

سلام بچه ها؟خــــــــــــــــوبين؟اين 3 روز تعطيلي بهتون خوش گذشـــــــــــت؟به من كه خيلي مخصوصا با برف بازي تو اين فصل.به به چقدر حال ميده كه روي برفا ليز بخوري و بازي كني فقط بايد مواظب باشي سرما نخوري وگرنه ديگه هيچي بهت خوش نميگذره. دلم خيلي براتون تنگ شده بود به خاطر همين اپ كردم.فردا هم كه بايد بريم مدرسه كه خيلي ضد حاله مخصوصا كه من امتحانم دارم اااااااه...

تازه هيچ كدوم از كاراي مدرسمم انجام ندادم،چند روز تعطيل ميشه ميخوايم استراحت كنيم اون موقع معلما اندازه 2 ماه بهمون كار ميدن انگار ما ادم نيستيم فقط خودشون ميخوان برن خوش گذروني واقعا زوره،خـــــــــــــــــــــــــيلي...

راستي بچه ها يه ضد حال خيلي بزرگ،اومدم چند تا از عكساي هنرمندان مورد علاقمو براتون بذارم يه دفعه برق قطع شد همشون پاك شدن ولي طوري نيست دوباره ميذارم اگه دوست داشتين ببينين.

خوب ديگه كاري ندارين؟دلم براتون تنگ ميشه

بااااااابااااااي

تاريخ جمعه 15 بهمن1389سـاعت 8 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

نميدونم چرا جمعه ها اينقدر دل گيره.كلا خيلي ها اينو بهم گفتن ولي دليلشو نميدونم.الانم كه اپ كردم جمعه است.فردا هم امتحان دارم ولي هيچي نميتونم بخونم اصلا حوصله ندارم.چون خيلي درس سختيه به خاطر همين هر چي هم بخونم درست متوجه نميشم،اصلا ولش بابا درس چيه.الان حس درس خوندن نيست.حس اپ كردنه مگه نه؟(البته براي من).خوب چه خبر؟من كه اينقدر سرم شلوغه كه زياد نميتونم بيام اپ كنم چون كاراي عملي زيادي دارم ولي سعي خودمو ميكنم كه بيشتر بيام.واااااااااي راستي هفته ديگه كارنامه هارو بهمون ميدن.خدايااااا ....زياد بهش فكر نميكنم چون هرچي بيشتر بهش فكر كنم استرسم زياد ميشه.تازه امسال كنكور هم دارم بايد بشينم بخونم و تست بزنم فقط بچه ها دعا كنين قبول شم،اگه قبول بشم بهتون شيريني هم ميدم.اصلا ميبرمتون بيرون شام بهتون ميدم oooooookkkk؟؟؟؟؟

خوب ديگه بسه بايد برم كارامو انجام بدم وقت زيادي ندارم.تا اپ بعدي دلم براتون ميتنگـــــــــــه.مواظب خودتون باشين kkkiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiisss

بااااااباااااااااي

تاريخ جمعه 8 بهمن1389سـاعت 6 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

 

تنهايي.....

دوسش دارم،خيلي راحتم.حتما ميگي چرا؟

خوب معلومه چون فقط خودتي كه داري براي خودت بازي ميكني.كسي نيست كه تو كارت دخالت كنه يا با كاراش و حرفاش دلتو بشكنه.ميدوني كه همه ي ادما يه قلب دارن،همون چيزي كه ممكنه يه روزي بشكنه و ديگه نشه تكه هاشو به هم وصل كرد.چون مثل يه جورچين شيشه اي سخت و پيچ در پيچ ميمونه كه سال ها طول ميكشه تا بخواي جورش كني،شايدم اصلا جور نشه.ولي ميدوني مهم تر از همه اين وسط چيه؟

اينه كه بايد مواظب باشي كه  يكي از اين تكه ها رو دوباره نندازي بشكنيش


عشق مادری

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی می کند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد...
 
 مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من می دانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم ! "

حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد؟"
" خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد . "

او در ایمیل خود نوشت :
مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده . "
با عشق، مسعود
 
 
 روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود : 
 پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضـــمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.
با عشق ، مامان !!!


زندگی
زندگی آسان نیست در بر این تاریکی تاریکی همچو سیاهی
رنگ روشن نکند سایه این تاریکی  چاره این تاریکی
نور روشن. نور زرد. نور شادی همچو برف نیست در سایه این نور سیاه
لطف وامداد خدایان قدیم نور تیره رنگ بغز
 سایه افکنده است بردامان ما نیست در افکار او روشن شدن
زنده بودن عشق بودن همچو باد رفتن و با همنوایان دوستی
شاد بودن همنوازی همچو بلبل در کنار گل سرودن
همچو عاشق در کنار یار بودن عاشقی اسودگی!!!..........
اری از عشق تو باید برف شد خالی از هر گونه شک ونیستی
اری از عشق تو باید سرد شد همچو جان دادن برای عاشقی.


امید

شمع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را  بشنوی

اولی گفت : من صلح هستم ! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد . من معتقدم که از بین می روم . سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت .

 دومی گفت : من ایمان هستم ! با این وجود من هم ناچاراٌ مدتی زیادی روشن نمی مانم . بنابراین معلوم نیست که چه مدت روشن باشم وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد .

شمع سوم گفت من عشق هستم ! و آن قدر قدرت ندارم که روشن بمانم مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد .
 
ناگهان ...

 پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت :

چرا خاموش شده اید ؟ قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع به گریه کردن  کرد .

سپس شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم . من امید هستم !

کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد .

چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود .

هر یک از ما می توانیم امید ، ایمان ، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم.


از خدا پرسیدم دوست دارید بندگانتان چه بیاموزند؟

از خدا پرسیدم دوست دارید بندگانتان چه بیاموزند؟ گفت: "بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند، عاشقشان باشد" "بیاموزند که انسانهایی هستند که آنها را دوست دارند اما نمی دانند که چگونه عشقشان را ابراز کنند..."

تاريخ سه شنبه 5 بهمن1389سـاعت 4 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

 

همين حالا...

اين شعر را همين حالا بخوان

وگرنه بعد ها،باورت نمي شود

هنگام سرودنش چگونه عاشق بودم

همين حالا بخوان

اين شعر را

كه ساختار محكمي ندارد

و مثل شانه هاي تو

هر بار گريه مي كنم،ميلرزد...!

تاريخ سه شنبه 21 دی1389سـاعت 0 قبل از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

مثل ديروز

اين پنجره ها هميشه غروب را

مثل ديروز به تصوير ميكشند

اما تا كنون حتي يك برگ را

در چهار فصل نقاشي نكرده اند

نه...اين نگاه توست

كه غروب را هميشه

مثل ديروز،به تصوير ميكشند...

پنجره ها بي گناهند...

تاريخ سه شنبه 21 دی1389سـاعت 0 قبل از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

 

«غنچه»يعني گل پيش از لبخند

«ناودان»يعني ني لبك شرشر باران از روي ديوار

«مرواريد»اشكي گرانبها،در پشت پلك هاي صدف

«درخت»زيباترين شكل پا شدن از خاك و ايستادن در برابر باد

«رود»لحظه اي كه بود رد شد و گذشت.لحظه اي كه هست مي شود كنار ان نشست...

«كوه»سنگي كهنسال با مويي سفيد

«باد»عارف هوهوزن كوچه ها...

«مادر»هفت اسمان زندگي

«پدر»افتابي كه شب ها روشني بخش خانه هاست...

تاريخ دوشنبه 20 دی1389سـاعت 10 بعد از ظهر نويسنده ازی جووووووون| |

ananazi&sajjad